کارگاهک صوتی داستان کوتاه

تصور کنید با کلی ذوق و شوق در عرض پنجاه روز با هر زور و ضربتی که شده سی داستان نوشته‌اید. حالا دیگر بیشتر از قبل مطمئن شده‌اید که شور داستان سرایی‌تان از سر هوا و هوس نیست. 

سراغ موبایلتان می‌روید و یک تماس ویدئویی با پدرتان می‌گیرید. منتظر می شوید که او چیزی بپرسد تا شما بحث را به سمت دلخواه سوق دهید. مثلا:

 

-خُب، دخترم. چه خبر؟ آب و هوای تفلیس چطوره؟ هنوز سگ سرماست؟

شما هم با ذوق لابد می‌گویید:

-بله پدر! اما سوز زمستان هم نمی تونه شعله‌ی عشق به کار جدیدی که شروع کردمو خاموش کنه.

و او در جواب بگوید:

-امیدوارم هر چی هست، پول توش باشه.

این جملهٔ آخرش را هم زیرسبیلی رد کنید و بعد از یک نفس عمیق شمرده شمرده بگویید:

-بابا من توی یه کارگاه داستان‌نویسی شرکت کرده ام که قراره در عرض ۱۵۰ روز صد «داستان کوتاه» بنویسیم. حالا من تا حالا ۳۰ داستان نوشته‌ام! باورت میشه؟

و او بگوید:

-حالا چرا کوتاه؟ تو که داری می نویسی خُب بلندشو بنویس.

شما هم که هیچ انتظار شنیدن همچین حرفی را نداشته‌اید، صدایی مثل آخرین بادی که از بادکنکی که دها‌نه اش خیس و چُلُسیده شده از دهانتان خارج شود و می‌گویید «چی؟» و در ادامه لابد اضافه‌می‌کنید که::

-خب مگه کوتاه بودن دلیل بر کوتاهیه منه؟ مدلش این شکلیه؛ نه اینکه از سر و تهش زده باشم که کوتاه شه. 

پدرتان هم تا تقلای شما برای بلغور کردن حرفتان تمام شود، رفته و با ظرف خیار برگشته پشت دوربین، مشغول به پوست کندن است و از بالای عینک نازکش به شما نگاهی می‌اندازد و می‌گوید:

-یعنی کسی که داستان کوتاه مینْویسه از اول حواسش هست که داستانش از حدی دراز‌تر نشه؟

- آره...یعنی نه اینکه حد خاصی…

-بالاخره یه قانونی داره دیگه. چند صفحه؟ پنج صفحه؟

-راستش دقیق نمی‌دونم.

گاز جانانه‌ای به خیار نمکی زده و آن را به گوشهٔ دهانش هُل می‌دهد تا بتواند بگوید:

-چطور بعد از پنجاه تا داستان...

-سی تا

-خب حالا هرچی… (خیار را موفق شد کامل ببلعد) من میخوام بدونم مگه تو اون کلاس به شما یاد نمیدن چی به چیه؟

-چرا ولی...

-خب پس بگو مام یاد بگیریم.

و اینجاست که شما در می‌یابید که سر سوزنی از کاری که خیر سرتان در آن جدی هستید سر در نمی‌آورید. چون حتی نمی‌توانید یک تعریف ساده از آن به یک فارسی ‌زبان دیگر ارائه کنید.

 -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

آنچه گفته شد، شرح وضعیت من در زمستان پارسال بود. یکی دوماهی بود که از شروع حرکت صد داستان گذشته بود. حتی نمی توانستم جلوی آینه به خودم توضیح دهم داستان کوتاه چیست. یادم نمی آمد حتی یک داستان کوتاه فارسی هم خوانده باشم چه برسد به اینکه بدانم چخوف اسم یک غذای بَرَره‌ای نیست که در کنار نُچُفسکو سرو شود.

ضعف من در توضیح معنای این مدل داستان‌نویسی باعث شد بفهمم که من اینکاره نیستم. پس با خودم لج کرده و برای همیشه داستان‌نویسی را کنار گذاشتم و به امید روزی که کسی، روزی از طرف آن آفریدگار لاینتاهی درِ خانه ام را بزند و یک تعریف درست و درمان به من ارائه دهد، به گوشه‌ی عزلت خزیدم..

البته آتش این لجبازی بیشتر از طول نوشیدن یک چای  در بالکنم دوام نیاورد، چرا که با مشاهدهٔ لباس زیر کارگرهای ساختمانی بغل خانه‌ام روی بند، دوباره آن نیروی جاذبهٔ انکار شده به جانم افتاد.

پس بی‌درنگ مسیر بالکن تا کامپیوتر را با چند قدم فیلی پیمودم و شروع کردم به نوشتن:

 

«سه هفته است که پنج کارگر در خانه‌ی همسایهٔ من مشغول کار‌اند. شب ها هم همانجا می‌خوابند. اما تنها یک شُرتِ شسته شده، هر روز روی بند آویزان می‌شود. فرد آویزان‌کننده را تا به حال ندیده‌ام. اما طبق مشاهدات من چند احتمال می تواند وجود داشته باشد:

۱- احدی در آن خانه اعتقادی به بهداشت فردی نداشته و همگی از یک شرت که نوبتی بینشان می‌چرخد استفاده می‌کنند.

۲- میان آن پنج مرد تنها یک نفر به نیروی شفابخش و میکروبزدای خورشید، خصوصا برای لباس زیر انسان‌ها، اعتقاد دارد. پس بقیه هم ممکن است شرت داشته باشند اما به دستگیره‌ی در بسنده می کنند.

۳- آنها پنج شرت عین هم خریده‌اند ولی دیر به دیر میشورند و به خاطر همین همیشه یک شرت روی بند است.

۴- آنها فقط یک گیره‌ی بند ولی پنج شرت عین هم دارند پس به ناچار هر بار برای آن یک جای خالی قرعه‌کشی می‌کنند.

به همین شکل بنده دوازده احتمال از خودم تراوش کردم. بعد هم تصور کردم که اگر ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دهند، گیره هم کمی دهان شل کند و این تَک شُرتِ پاچه دارِِ رنگ و رو رفته به دست باد سپرده شود، تکلیف کارکنان زحمتکش چه خواهد شد؟ به قصه‌بافی ادامه دادم تا سرانجام نسخه اولیه یک داستان خیالی از یک شرت واقعی آماده کردم. بعد دست به سینه نشستم و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شدم. 

نمی دانم چقدر در همان حال ماندم اما خوب یادم می آید که همانجا فهمیدم من عشق حقیقی‌ام را پیدا کرده‌ام. من همان شرتم و داستان نویسی بند رخت. ما جدانشدنی هستیم.

پس دست به کار شدم و بنا کردم به تحقیق و تفحص دربارهٔ داستان نویسی، خصوصا داستان کوتاه.  شایان ذکر است که این ماجراجوییِ پردستاورد ولی کوتاه بدون آموزش ها و راهنمایی های با ارزش شاهین کلانتریِ گرانمایه، هفت هشت ده سالی کش پیدا می‌کرد. البته ناگفته نماند که در حال حاضر خودم را در موقعیت بِ بسم الله می دانم. اما علی‌الحساب اگر پدرم بپرسد داستان کوتاه چسیت می توانم از پس سین جیم های ده دقیقه‌ی اول مکالمه مان بر بیایم. 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

دربارهٔ محتویات کارگاهک:

 

 نتیجه‌ی آنچه که از داستان کوتاه در این چند ماه دریافته‌ام به صورت رایگان ولی نه مُفتی با شما به اشتراک می‌گذارم. 

 

قسمت ۱: تعریف داستان

 

لینک‌های مربوط به مطالب این قسمت:

 

تئوری شیشهٔ شکسته

شاهین کلانتری

حرکت صد‌داستان

 کتاب بیست کهن‌الکوی پیرنگ و ساخت آن

تمرین:

تعریفی که در مورد داستان فهمیدید بلافاصله بعد از شنیدن این کارگاه بنویسید و حداقل یک مثال از داستان فیلم، کتاب یا هر قصه‌ای که به ذهنتان می‌آأید در ذهن مرور کنید تا با اطلاعات جدید به داشته‌های فعلی تان نگاه کنید.

 

 

 

قسمت ۲: حالا چرا کوتاه؟

 تمرین:

این داستانک را بخوانید و ببه تفاوتش با داستان کوتاه فکر کنید.

حالا به نظر شما داستان به دلیل ذیق وقت کوتاه شده؟ از سر و تهش زده شده؟ یا نویسنده کوتاهی کرده؟

 لینک‌های مربوط به مطالب این قسمت:

 

لینک خرید کتاب الکترونیکی صدای تنها اثر فرانک اوکانر- تا آنجایی که مطلعم، چاپ کاغذی آن تجدید نشده.

 

قسمت ۳: عناصر داستان کوتاه

 

لینک‌های مربوط به مطالب این قسمت:

داستانِ شنلِ گوگول

تمرین:

 به شخصیت‌هایی که با آنها از طریق داستان کوتاه آسنا شده اید فکر کنید. آیا تعبیر فرانک اوکانر به نظرتان جدید و تامل برانگیز نیست؟

نظرتان را در یک پاراگراف بنویسید..

قسمت ۴: تفاوت داستان کوتاه و هر چه غیر اوست.

 

قسمت ۵:چرا خواندن داستان کوتاه مهم است؟

 

 چه کسی نهایت فیض را از این کارگاهک نمی‌برد؟

همانا آن کسی که هنگام گوش سپردن به  مطالب پادکست در حال ظرف شستن، پیاده‌روی، تماشای تلویزیون، حمام کردن و فعالیت‌هایی از این قبیل باشد.

چه کسی برنده است؟

.آنکه با قلم و کاغذ آماده و سرا پا گوش باشد و فکر کند این آخرین باری‌ست است که برای این کارگاه وقت می گذارد. و البته همت ریزی خرج کند و تمرین  هایی که آخر هر قسمت گفته می‌شود انجام دهد و لینک‌های ارائه شده را بفشارد.

چرا گفتم کارگاه مجانی است اما مفتی نیست؟

مفتی نیست چون اولا، از شما می‌خواهم به وقت خودتان احترام گذاشته و مفتکی از کنار مظالب جدید رد نشوید. بعد هم اینکه  آنچه را که دوست داشتید یاد بگیرید اما من درباره‌اش حرف نزدم (چهار انگشت پایینتر، در قسمت کامنت) به اطلاعم برسانید تا بتوانم مطالب بعدی را با کیفیت بهتری در اختیارتان قرار دهم. 

.متشکرم

 

به زودی در کارگاهک بعدی:چگونه داستان کوتاه بنویسیم.

 

خاطرتان خوش

شیرین کلانتر

تابستان۱۴۰۰-تفلیس

ارسال دیدگاه