بزن بریم رفیق!

+دَرَم خیلی درد میکنه‌. 

-آره روزایی که درمون درد میکنه یعنی اوضاع مملکت خرابه.

+امروز یکی پاچه آقای پینتو رو گرفته بود که چرا پول خورد نداره. اونوخ عصبانیتش رو روی سر من خالی کرد. یه جوری دَرَمو هول داد که گفتم از اونورم در میاد. بنده خدا آقای پینتو نمیتونست ماسکشو بکشه پایین حداقل سیگار بکشه حرصشو خالی کنه. کل زمستون وضعیت همین بوده. خیلی خسته شده این پیرمرد. منم بدم نمیاد فردا کار نکنم. نمی دونم کی می خواد بازنشست شه. اگر یه بازنشست بشه تکلیف من چی میشه؟ من دیگه استارت نمیزنم.

-این میشه سومین باری که بی دلیل این ماه استارت نمیزنی.‌ حواست جمع باشه یه وقت نفرستنت قاطی اسقاطیا. 

+اسقاطی یعنی چی؟

-مثل آدما که وقتی میمیرن دیگه برنمیگردن. ماشین هم اگر سر و کارش به اونجا بیفته دیگه بر نمی گرده.

+آقای پینتو خیلی ناراحت میشه نیمه راه ولش کنم. تکلیف برچسبای مسیح و مجسمه هایی که روی داشبوردم چسبونده چی میشه؟ 

-پس حواستو جمع کن.

+من تا آقای پینتو باشه، هستم.

صدای قدم های مرد نگهبان باعث شد مینی بوس ها ساکت شوند. نگهبان نور چراغ قوه را چرخاند و چون چیز مشکوکی ندید راهش را کشید و رفت.

صبح شد و بر خلاف چند سال گذشته که پیرمرد قبل از طلوع آفتاب با فلاسک قهوه ش سر ساعت چهار سر و کله اش پیدا میشد نیامد. همه ی مینی بوس ها رفتند. آفتاب طلوع کرد و خبری از آقای پینتو نشد. خورشید به میانه ی آسمان رسیده بود که یک مرد لاغری به سمت تنها مینی بوسی که آنجا پارک شده بود آمد. ظاهرا کلید یدک داشت. نشست و سوییچ را چرخاند. اما هر چه سعی کرد ماشین روشن نشد. پیاده شد و کمر به دست داشت فکر میکرد که چه کند. تماس کوتاهی گرفت و در ماشین نشست. تازه متوجه عروسک های روی داشبورد ماشین و برچسب ها شده بود. عکس های عیسی مسیح از زوایای مختلف: با صلیب، روی صلیب و یا انجیل در دست از جایی که شیشه جلو تمام میشد تا سقف چسبانده شده بودند. یک پوستر کوچک از مریم مقدس هم پشت فرمان بود. صلیب چوبی نیز از آینه وسط آویزان بود. عروسک ها و ماشین های پلاستیکی ریزی که معلوم بود پیرمرد از تخم مرغ شانسی درآورده بود و با چسب روی داشبورد چسبانده بود کل فضای جلوی مینی بوس را رنگارنگ کرده بود. میان عکس های مسیح یک پوستر متفاوت توجه را جلب میکرد. دقیقا بالای شیشه جلوی راننده عکسی که انگار با قیچی از مجله بریده شده باشد نصب شده بود. تصویر یک دریاچه بزرگ. کنار ب میز چوبی با دو چهار پایه اینور و آنورش قرار داشت. دو قدم آنطرف تر یک چادر قرمز بنا شده بود. خورشید در حال غروب بود و سه چهار اردک بیخیال در حال شنا کردن بودند.

 صدای تق تق روی شیشه مرد را از فضای عکس بیرون کشید.

آن مرد به مرد لاغر گفت که مکانیکی و از طرف شرکت اتوبوسرانی است. مرد لاغر هم خودش را معرفی کرد و گفت اسمش جک است. اما هنوز هم برای چک مشخص نبود که نقش جک در این ماجرا چیست.

تعمیرکار و جک هر چه تلاش کردند بفهمند اشکال ماشین از چیست متوجه نشدند. تعمیرکار گفت: “ببین جک، طبق گزارش این دفعه سوم در یک ماه اخیره که این بی دلیل استارت نمیخوره. حتما راننده ش درست رفتار نکرده که این انقدر زود زِرتش قمصور شده.

 من اینو گزارش میکنم ببرنش. فایده نداره.”

جک گفت: “اما جورج رو دورادور میشناسم. کسی که انقدر توی ماشینشو با سلیقه نگه داشته، بعید میدونم با ماشین بدرفتاری کنه. اون واقعا این ماشینو دوست داره.”

تعمیر کار پشت گردنشو خاراند و کاملا معلوم بود که رابطه راننده با مینی بوس براش پشیزی اهمیت نداشت. با بی حوصلگی گفت:” پس من گزارشو مینویسم میدم خدمت شما. شما پس هماهنگ کنید با شرکت که جرثقیل بفرستن ماشینو جابجا کنن. “

راننده جدید پرسید:” یعنی کارش تمومه؟ شما الان گزارش که بدید دیگه این ماشین از رده مینی بوس های اتوبوسرانی خارج میشه؟”

تعمیرکار گفت:” باز یه سر بهتره ببرنش نمایندگی خودش. اگر روشن نشد دیگه صاحابش میدونه که باهاش چیکار کنه. صاحبشم شهرداریه. شهرداری هم چیزی که به دردش نخوره آب میکنه. “

مینی بوس متوجه جک شد که تمام مدت با حالتی نگاهش میکرد انگار با سگ پیری که کارش تمام است باید وداع کند. میان حرف مرد مکانیک گهگاهی نچ نچ های ناشی از تاسف اغراق آمیزی هم می کرد.

تعمیر کار یک نسخه گزارش را برای خودش نگه داشت و دیگری را به جک داد و رفت. 

تا تعمیرکار دور شد راننده جستی زد و روی صندلی راننده نشست. در حالی که داشت با موبایلش شماره میگرفت بلند گفت: “خدایا شکرت! همینی که میخواستیم!” 

تلفنش که تمام شد کلاه کپش را در آورد و چرتی زد. مینی بوس گیج شده بود. با خودش گفت: “نکنه مرده باشه؟ اونوخ بهتر بود استارت میزدم..اما مگر کسی میتونه مثل اون باشه؟ اگر صندلی هامو خراب کنه چی؟ اگر هر روز تمیزم نکنه چی؟ اگر برچسبامو بِکَنن چی؟ “

حوالی بعد از ظهر جرثقیلی وارد محوطه پارکینگ شد و جلوی تنها مینی بوس پارکینگ نگه داشت. جک هنوز خواب بود. راننده جرثقیل پیاده شد. ماشین  دید که راننده جرثقیل هم مثل آقای پینتو شکمش گرد و قلمبه بود . تنها فرقش این بود که عینک بزرگ مربعی شکل و ته استکانی آقای پینتو و ریش سفید بلندش را نداشت. مینی بوس با خودش گفت: “کاش این مرد خودش بود. چقدر شبیه او راه میرود.”

تا پیرمرد کلاهش را به احترام برداشت و دوباره گذاشت روی سرش، ماشین از ماه گرفتگی روی سر پیرمرد ملتفت شد که واقعا این مرد آقای پینتو خودش است! از ذوق بوقی پراند و باعث شد راننده جدید طوری از جا بپرد که سرش به سقف بخورد. بلند گفت “یا مسیح!” در حالی که سرش را مالید، کلاهش را روی سرش گذاشت و پیاده شد. هر دو مرد به سرعت ماشین را به جرثقیل متصل کردند. آقای پینتو وارد مینی بوس شد و در را پشت سر خود بست. دستی به پستر ها کشید و گفت: “وقت رفتنه رفیق”. جک با یک ملافه زیر بغلش به داخل ماشین برگشت و آن را روی کف ماشین پهن کرد و همانجا دراز کشید. آقای پینتو جرثقیل را روشن کرد و راه افتادند. پیرمرد گزارش تعمیر کار را به نگهبانی نشان داد و از پارکینگ خارج شدند. آنجا بود که مینی بوس دلیل پنهان شدن جک را فهمید. آنقدری دور شدند که دیگر از شهر و ساختمان ها خبری نبود. دو طرف جاده فقط دشت بود. جرثقیل سرعتش را کم کرد و کنار جاده نگه داشت. مینی بوس دید که آقای پینتو با تقلای فراوان از جرثقیل پیاده شد. راننده جدید دوید و دَرِ سمت شاگرد جرثقیل را برداشت و با چند پلاستیک بزرگ برگشت. همه را روی صندلی های مینی بوس جا داد و خارج شد. بوی قهوه یکی از کیسه ها در فضای ماشین پیچید. یکی از کیسه ها پر از تخم مرغ شانسی بود.

هر دو مرد مقابل ماشین یکدیگر را در آغوش کشیدند و پیرمرد چند اسکناس به راننده داد. پیرمرد جای خودش نشست. دستی روی عکس منظره گذاشت و گفت:” دارم میام.” دست چپش را از پنجره بیرون برد. دو ضربه روی درب زد و گفت: “بزن بریم رفیق!”

ارسال دیدگاه