کلاس دفاع شخصی

+گفتین کدوم کلاس بودین؟ 

-کلاس سه شنبه ها و پنج شنبه ها.

+اونو میدونم. تکواندو؟ بسکتبال؟ دفاع شخصی؟ 

+دفاع شخصی.

-با رومینا جون؟ 

+نمیدونم اسمشون چیه. همون خانومه که خیلی داد میزنه. 

-آها، لادن جون. 

منشی در حالی که لب هایش را غنچه کرده بود و موس را به اینطرف و آنطرف سُر میداد، چشمانش روی صفحه نمایش کامپیوتر میچرخید. گفت: 

+نمیخواید با کلاس دیگه ای جا به جا کنید؟ وجهش قابل برگشت نیست ها.  فقط دو جلسه استفاده کردین. 

-پس با ژیمناستیک جابه جا میکنم.

+باشه‌.

تنها صدایی که در فضا می پیچید، تق تق ناخن های مصنوعی منشی روی صفحه کیبورد بود. یک مادر جوان با پسر خردسالش که لباس فرم تکواندو به تن داشت از درب سالن باشگاه خارج شدند.

منشی همانطور که هنوز نگاهش به کامپیوتر بود گفت: خب… پس کلاستون شد دوشنبه ها و پنج شنبه ها. ساعت ۱. با لادن جون. اوکی؟ 

-باز همون لادنِ دفاع شخصی؟ 

منشی نخودی خندید و گفت: اِوا، آره. حالا شاید سر ژیمناستیک کم تر داد بزنه. سخت نگیر حالا شما. بالاخره کارش ایجاب میکنه.

صدای مادر توجه هر دو را جلب کرد.

مادر لیوان آب را از دست پسرش قاپید و گفت: بهت صد بار نگفتم قبل آب خوردن بگو یا حسین؟ 

پسر تا آخرین قطره لیوان را سرکشید و با آستینش دهانش را خشک کرد‌. نفسش که جا آمد با صدای خش دار گفت: زیر لب گفتم. بابا میگه نیت مهمه.

بعد دوباره لیوان را زیر شیر آب سرد کن گرفت تا دوباره پُرش کند.

مادر گفت: یه جوری باید بگی که به گوش حسین برسه. بگو!

مشتری و منشی نگاه معناداری به هم انداختند. 

پسر انگار که نوارش روی دور سریع رفته باشد گفت: “یاسِین.” و دوباره آب لیوان را یک نفس سر کشید.

مادرش گفت: ای حسین به کمر اون پدر نامردت بزنه. 

منشی طاقت نیاورد و از جایش بلند شد. به مشتری گفت: “ببخشید الان بر می گردم”.دمپایی که زیر میز از پایش در آورده بود پوشید. به سمت آبخوری رفت و صدای النگوها و بدلیجاتی که که به همه جایش آوریزان کرده بود جیرینگ جیرینگ صدا تولید میکردند. در چند قدمی مادر و پسر ایستاد و گفت: خانم چند لحظه تشریف میارید اینجا؟ 

زن به منشی نزدیک شد و گفت: جانم‌ عزیزم؟ 

منشی آرام چیزی در گوش زن گفت. 

زن سرش را عقب کشید و گفت: به تو چه؟ هر جور بخوام بچه مو تربیت میکنم. 

منشی کف دستش را روی سینه اش گذاشت و گفت: ببخشید؟

مشتری که ملتفت شده بود جریان از چه قرار است گفت: وقتی بعضیا شعور حرف زدن ندارن، باید غریبه ها ورود کنن. همینجوری کردین که نسل جدید از اخلاق و ایمون افتادن. بچه چه میفهمه یا حسین چیه؟ حسین با بچه ش اینجوری حرف میزده؟ ببین. این الان هیچی نمیگه بهت، ولی بعدا که بتونه از خودش دفاع کنه، حقتو میذاره کف دستت. 

منشی دستش را به کمرش گرفت و خطاب به مشتری گفت: منم میتونستم ازونجا داد بزنم. مثلا میخواستم بچه نشنوه اینارو!

زن قبل از اینکه جمله منشی تمام شود دست بچه را گرفته بود و کشان کشان به سمت در خروجی میرفت. بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند گفت: جواب ابلهان خاموشی ست!

مشتری گفت: خدا نگه دار بچه تون باشه. 

منشی جیریگ جیرینگ کنان به سمت میزش برگشت. به مشتری گفت: عزیزم شمام شلوغش نمیکردی. الان این یه چیزی به مدیر من بگه، من چی جوابشو بدم؟ 

-اتفاقا حالا که صحبت مدیرتو کردی، شمارشو بده هم داستان امروزو بگم، هم بهش بگم آدم به یه پاچه ورمالیده انقدر کلاس نمیده. قحطی مربی اومده؟

منشی دستش را مشت کرد جلوی دهانش که خنده ش را بپوشاند. گفت: لادن جون خودش صاحب باشگاست عزیزم. 

ارسال دیدگاه