راز سبیل پدرم

 

از وقتی که به یاد دارم، سبیل پدر من پر پشت بود. فقط سال به سال از رنگ مشکی به جو گندمی متمایل تر میشد. دقیقا از سر دماغش تا پایین لبش را سبیل پوشانده بود. یادم نمی آید که سوراخ بینی اش را دیده باشم. همینطور ردیف دندان های بالایی اش را. هرگز نفهمیدم چگونه مادرم را می بوسد. یا چطور می تواند طوری ماست بخورد که حتی قطره ی سفیدی روی سبیلش باقی نماند. بعد ها فهمیدم وجود سبیلش انقدر برایش مهم بوده، که حاضر بوده تمام این سختی ها را به جان بخرد. هزینه انواع روغن های حالت دهنده و پرپشت کننده و آرایشگری که تعادل سبیلش را بر هم نزند بماند.

 وقتی بچه بودم و هنوز حتی به سن مدرسه نرسیده بودم، شنیدم که خواهر وسطی ام برای برادر بزرگترم تعریف می کرد که یک بار سعی کرده بود سبیل بابا را بالا بزند تا ببیند زیرش چه خبر است. یک شیطنت معمول کودکانه.  اما بابا تنبیهش کرده بود.  بعد که مادرم این صحنه را دیده بود جنجالی به پا شده بود. و پدرم مثل همیشه حرفش را با هوچی گری به کرسی نشانده بود. آن اتفاق باعث شد که قانون نانوشته ای در خانه ماحاکم شود، مبنی بر اینکه هیچ وقت، تحت هیچ شرایطی، هیچ کس حق ندارد به سبیل پدرم دست بزند، یا حتی در باره آن نظر بدهد. ما هم سبیل را به عنوان عضوی از بدنش به رسمیت شناختیم.

تا جایی که به یاد دارم تنها جای من که بیشترین رابطه را با سبیل پدرم داشت، لُپم بود، که صبح به صبح قبل از رفتن به مدرسه توسط او بوسیده میشد. بعد ها که به سن بلوغ رسیدم از بوسیدن پدرم فرار می کردم. و بعد ها که حتی لجبازی های مربوط به بلوغ تمام شد، دیگر هر دو فراموش کرده بودیم که روزگاری صبح به صبح همدیگر را میبوسیدیم. مطمئنا داستان خواهر و برادرهایم با سبیل پدرم متفاوت از جریانی که تعریف کردم نبود.  تا جایی که اطلاع داشتیم، تنها کسی که جز خودش می توانست به سبیلش دست بزند، آرایشگرش بود. یک مرد شوخ و قد درازی بود که صورت لاغری داشت. موهای جلوی سرش هم ریخته بود. سلمونی اش بیرون از شهر بود. در واقع اوایل، در زمان جوانی پدرم، محل کسب آقا رضا توی شهر بود، و آن زمان محل زندگی پدرم و خانواده اش بیرون از شهر محسوب میشد. اما بعدها که محله ی خانواده ی پدری ام وسط یک پروژه عمرانی شهرداری در آمد، تونل درازی از کنار آن رد شد. آنوقت چون بودجه ی دراز کردن تونل_ که از اول اصلا قرار بود حاشیه شهر را به مرکز آن وصل کند_ به محله ی آنها نرسید، سلمونی آقا رضا از آن به بعد جزو حاشیه شهر حساب می شد. دلیل اینکه این را می گویم این است که پدرم به بهترین سلمانی ها دسترسی داشت اما باز هم هر هفته می کوبید برود سبیلش را آنجا نوک چینی کند.  

یک روز مادرم به بهانه ی خریدن شیر از خانه بیرون رفت و دیگر هیچ وقت برنگشت. من بچه ی آخر خانواده بودم و از همه ی هفت هشت خواهر برادرم با مادرم وقت کمتری گذرانده بودم. حساب  یک جمع و تفریق ساده است دیگر. اما همه می گویند او بیشتر برای من وقت گذاشت. من که اساس حساب و کتابشان را نفهمیدم. 

سال ها بعد که دبیرستانی بودم، نامه ای به دستم رسید. از طرف مادرم بود. اول نامه این بود که می گفت: «دخترم رُزا، هرگز از ظاهر خودت خجالت نکش. مادامی که تو از خودت راضی باشی، نظر هیچکس نمی تواند خوشبختی را از تو بگیرد. از اینکه نتوانستم تو را با خود ببرم متاسفم. امیدوارم من را ببخشی.»

 البته او هیچ وقت نفهمید من درباره خودم چه فکری می کردم. و به نظر میرسد که اگر “واقعا” علاقه مند بود  بداند،  سر و ته رابطه ش با فرزند آخرش را با یک نامه خلاصه نمیکرد. چطور مادر بزدل من که بدون خداحافظی گذاشت و رفت، می خواهد بعد از این همه سال از طریق یک نامه زپرتیِ از سر باز کنی، به من  یاد دهد که از ظاهر خودم خجالت نکشم؟ از شما چه پنهان، من سالها وقت داشتم که همه چیز را تحلیل کنم و در رابطه با کنار آمدن با این مسئله تصمیم قطعی بگیرم.

من تنها فرد دارای خال گوشتی روی صورت، در کل خانواده ده نفره مان بودم. من از این زایده گوشتی قهوه ای قلمبه بالای لبم خجالت نمی کشم. حداقل الان نه. وقتی بچه بودم خواهر و برادرهایم خیلی مرا دست می انداختند. میگفتند خال صورتم که آن موقع اندازه سکه پنج تومنی بود، رفته رفته که سنم بالاتر می رود از کله ام بزرگتر می شود. من مسلما وحشت می کردم.  از جایی به بعد نمی دانم چه شد که با خالم دوست شدم. حتی آن روزهایی که نمی دانستم وزی این امکان را خواهم داشت که به کلی برش دارم، باز هم با هم ایاق بودیم. دور آن با ماژیک زرد گلبرگ های زرد می کشیدم که شبیه گل آفتاب گردان شود. این ایده موقعی به ذهنم رسید که دم ساحل نشسته بودم و در دلم به خورشید می گفتم که من واقعا عاشقشم؛ در این حد که مطمئنم که اگر آدم نبودم، حتما گل آفتاب گردان می شدم. بعد روزهای ابری، به یاد خورشید، روی کل صورتم را مزرعه گل آفتابگردان می کشیدم و همیشه گل درست شده از خال لبم از همه گل ها دایره اش میزون تر بود.

من اصولا در تنهایی خودم بهترین تفریح ها را داشته ام. ابدا غیر اجتماعی نبودم، اما شرایط خاص خودم را داشتم. مثلا از اینکه هر وقت با پسری حرف میزدم، به شکل اغراق آمیزی دست از نگاه کردن به بالای لبم بر نمی داشتند کفری شده بودم. هیچوقت نفهمیدم آدمها چرا در رابطه با زل زدن به عیب دیگران، انقدر وقیحند، اما ایراد خودشان را نمیبینند. امیدوارم همه ی پسرهایی که به خاطر ظاهرم هیچ وقت مرا نبوسیدند، یک بار با همان دهان کج به خودشان در آینه نگاهی بیندازید. مطمئنا برایشان مفید خواهد بود. برعکس، من حتی در سن بلوغ که بعضی ممکن است واقعا کوچک ترین خصوصیت شان روی مخشان برود، می توانستم بگویم کجایم کج است و کجایم صاف. اگر من ندانم، پس که بداند؟ لابد این آدمهایی که حتی چشم دیدن خودشان را هم ندارند؟

بی انصافی است اگر از بهترین دوستم صحبتی به میان نیاورم. روز اول مدرسه ابتدایی، که جز تحقیرهای خواهر و برادرم،  هنوز با تمسخرهای دیگران آشنایی نداشتم، بغل دستی ام، رونا، تا من را دید گفت: «هی، اون چیه کنار لبت؟» گفتم: «خال.» گفت: «خوش به حالت! انگار همیشه باقی شکلات صبحانه ت روی لبت مونده!» ناگفته نماند که مهر رونا محدود به من نبود. اون عاقل ترین و مهربون ترین آدمی است که تا به حال توی زندگیم دیده ام. هر وقت صحبت جراحی برداشتن خال من می شد،  با اکراه نظرش را اعلام می کرد. میگفت اگر این خال نبود، هیچوقت ما با هم دوست نمی شدیم. اما من معتقدم چون اول فامیلیمون با یک حرف مشترک شروع میشود، در هر حال کنار هم مینشستیم. حتی اگر این هم نبود،  من به زور هم که شده کاری می کردم که با من رفیق بشه. 

حرف خانواده درست از آب در نیامد و خال من هیچوقت اندازه ی کله ام نشد.  پولی که از پدرم به بهانه هزینه عمل بینی گنده ام گرفته بودم، در واقع برای عمل جراحی برداشتن خالم صرف کردم.

بعد ها فهمیدم که اصلا موضوع اصلی رابطه پدرم و سبیلش چیز دیگری بود. قبل از آن نمیدانستم سوتی یک آرایشگر انقدر می تواند پرده از واقعیات عمیقی بردارد.  آقا رضا بعد از نیم قرن آرایشگری مسلما آن تسلط اوایل جوانی اش را با تیغ و قیچی نداشت. در یک روز تابستانی با دستگاه ریش تراش نصف سبیل پدرم را بُرد. کاش از همان اول میدانستم پشت سبیلش فقط همان لبی هست که بقیه آدم ها دارند. دندان ردیف بالا هم داشت. سوراخ دماغش هم مثل بقیه آدم ها دو تا بیشتر نبود. پدرم از آن روز به بعد دیگه آدم قبلی نشد. یا بهتر است بگویم، آن آدمی که میخواست باشد نبود. مگر خودش چش بود؟ کاش فاصله سنی ام با او کمتر بود و وقت میشد زودتر از این ها به او بگویم که این زائده روی لبش آنقدر ها هم مسئله ی مهمی نیست که بخواهد انقدر خودش را برای پوشاندنش هفتاد سال آرگار خفت دهد. شاید اگر در خانه تک نمی افتادم حتی بیشتر هم به هر دوی ما خوش می گذشت. اما پدرم در باره خالش تصمیم دیگری گرفت. به هر حال، به شخصه فکر می کنم سبیل به آن گندگی از خال گوشتی بیشتر جلب توجه میکرد.

بعد از آن دسته گل آقا رضا، دیگر سبیل بابا رشد قبلا را نداشت. پس به صرافت افتاد که آن را بردارد. اما دکتر ها جوابش کردند. نه برای برداشتن خودِ خال؛ برای توده سرطانی درون آن. به او گفتند که اگر در جوانی جراحی اش می کرد دیگر انقدر خال روی صورتش با بافت های عصبی صورتش عجین نمی شد. هفته ها ازین کلینیک به آن یکی را گز کردیم. اما جواب آخر متخصصین این بود که خال درست است که از اول صرفا یک زائده بی اهمیت است، اما طرف باید در سنین جوانی خودش به این نتیجه برسد که با آن چه کند و سریعا اقدام کند. یعنی در کودکی اش، بزرگترش نمی تواند آن را بردارد. جایش که می ماند، هیچ، کودک “خال-از-دست-داده” در بزرگی ممکن است عقدا ای شود و بگوید: « چرا خال من را برداشته اید؟ می گذاشتید خودم بزرگ می شدم و درباره آن تصمیم می گرفتم.» در کل، اگر آن را بر ندارد و انکارش کند، هر چه که سال ها می گذرد، خال، از زایده به جزوی از بدن تبدیل می شود. حالا که تومور بدخیم در پسِ خال پدرم کشف شد، بعد از دو سکته بر اثر وحشت از سرطان، زودتر از شش ماهی که به او مهلت داده بودند از دنیا رفت. دکتر پدرم حرفی به من زد که هیچوقت فراموش نمی کنم. او گفت: «همه ی آدم ها وقتی که به دنیا می آیند خال دارند. بعضی یکی، بعضی بیشتر. برخی مثل تو روی صورتشان، بعضی روی قلبشان، زیر بغلشان، لای پا یا روی کف سرشان. هر کسی وظیفه دارد خالهایش را پیدا کند و برای آن تصمیم بگیرد. هیچوقت کسی با انکار نتوانسه این زایده را از بدنش پاک کند. بعضی خال ها با برداشته شدنشان توسط فرد غیر حرفه ای،بیشتر از قبل پخش می شوند. هیچکس نمی تواند احساس نیاز یا ضرورت برداشتن خال را به کسی القا کند. این امر درونی ست ».

حالا مفهوم بخش دوم  نامه ی مادرم را فهمیدم. بعد از اینکه از من درخواست کرد تا او راببخشم، وضعیت خود را اینگونه شرح داد: «توده ای در گلویم بود که از جوانی مرا آزار می داد. هیچوقت نتوانستم آن را از بین ببرم. هر وقت که هیجان زده میشدم، راه نفسم را می بست. بنابراین از روزی که یادم می آید، دائما در حال فروکش کردن هر گونه هیجان در زندگی ام بوده ام. چون کافی بود ذره ای بخواهم از حدی صدایم را بلندتر کنم و یا ابراز احساسات خاصی نشان دهم. پس برای جلوگیری از تجربه ی خفگی، خاموش نگه داشتن عواطف اینچنینی را ترجیح دادم.  اما از وقتی که با پدرت ازدواج کردم، سقوط عزت نفسم را به چشم دیدم. پدرت زور می گفت و توده ی درون گلویم نمی گذاشت حرفم را بزنم. حتی نمی توانستم به خواست خودم جواب سلام کسی را بدهم. شاید با خود بگویی که من مادر بی وجدان و ضعیفی بودم. یا برای گرفتن حقم مبارزه نکردم. اما باور کن دست من نبود. من تمام تلاشم را کردم. مثلا، یک روز که شما مدرسه بودید، نزد دعا نویسی رفتم. او می گفت دلیل این خال درون گلوی من، طلسم بدخواهان است. خاک بر سر آن کسی که زندگی ننگین من و تو سری خوردن از پدرت برایش زندگی قابل تلسمی به نظر می رسید. ببین چه نکبتی بود که دعای دعانویس هم افاقه نکرد. در عوض،  هر روز بیشتر از قبل احساس می کردم که انگار خاری در گلو دارم. وقتی که دعا به من کمک نکرد، پس چه می توانست مرا نجات دهد؟ قسمتم این بود. من نفرین شده ام. شما را ترک کردم که بدشگونی من دامان شما را نگیرد.». اما مادر من فقط یک خال ساده داشت. خالی که رفته رفته روی آن خار هم سبز شد. و از دورن به او یاد آوری می کرد که حقیر است.

با فاصله کمی از مرگ پدرم، خبر رسید که مادرم مغلوب خار زپرتی دورن گلویش شد، و دیگر نفس نکشید.

سالهاست که صبحها، قبل از خارج شدن از در، خودم را در آینه نگاه می کنم. روی جای خالی خال بالای لبم، دست میکشم. مداد مشکی مخصوصم را برمیدارم و یک خال ریز بابِ میل خودم بالای لبم می کشم. بعضی اوقات گل آفتاب گردان نقاشی می کنم که باعث انبساط خاطر همکاران و رهگذران می شود. بیشتر آدم ها مرا مسخره می کنند. ولی من پوستم کلفت شده؛ اهمیتی نمی دهم. من از خال نمی ترسم. چون می دانم راه از بین بردنش چیست.

ارسال دیدگاه