کانال کولر شرکت

مدیر منابع انسانی، مدیر فناوری اطلاعات،و دستیار مدیرعامل در اتاق جلسه، دور میز گرد شیشه ای جمع شده اند.

دستیار مدیر عامل یخ جلسه را شکست و گفت: خب خانم نوروزی، برای شروع بفرمایید جریان چی هست؟ 

مدیر آی تی گفت: از موقعی که مسئولیت راه اندازی و کنترل سیستم های انبار اصلی و فروشگاه ها با منه، درخواست دادم یک دستیار برای تیم آی تی بگیریم. الان از اون موقع سه ماه میگذره. دفتر مرکزی واقعا مشکل پیدا کرده. کلی مسئله سخت افزاری و پشتیبانی نرم افزاری هست که باید دائما توسط یک نیروی داخلی بررسی و حل بشه. 

دستیار مدیر عامل رو به مدیر منابع انسانی کرد و منتظر بود که او جوابی برای این مسئله داشته باشد. مدیر منابع انسانی به دستیار مدیر عامل گفت: جسارتا من بیش از سی تا رزومه براتون فرستادم. همه شون هم که از فیلتر های مختلفی که جناب مدیر عامل برامون تعریف کردن رد شده بود. اما شما یا با حقوق درخواستی شون مشکل داشتید، یا تا جوابتون رو بگیرم طرف  جای دیگه ای مشغول به کار شده بود.

مدیر آی تی دستش را از زیر چونه اش برداشت و با پا صندلی چرخدارش را به جلو حال داد و خطاب به مدیر منابع انسانی گفت: پس چرا این رزومه ها رو برای من نفرستادید؟ به هر حال باید مطمئن شیم ببینیم از لحاظ تکنیکی قابلیت دارن یا نه… با من چرا هماهنگ نکردین؟

-شما اطلاعی نداشتید؟ 

-نه خانم. 

-من ایمیل کردم. همه رو هم در ایمیل کپی کردم. 

-شما میدونید که اخیرا ایمیل های داخلی مشکل داره. چرا تماس نگرفتید؟ مسیج ندادید؟

-این دیگه مشکل شماست نه من. چند بار زنگ زدم هر بار که جواب دادین گفتید سرتون شلوغه و تماس میگیرین. هیچوقت هم تماس نگرفتید.

-شما به دو بار تماس میگین پیگیری؟ من بعد از سه ماه پیگیری تونستم به این نقطه برسم که بتونم‌ این جلسه رو داشته باشم. 

-الان من  کار و زندگیمو ول کنم پی گیر کار شما باشم؟

-شما پیگیر وقت مانیکور پدیکور که نبودین! ناسلامتی کار شما مدیریت منابع انسانیه!

-خب به هر حال که همه ی اون نیروهای خوب پریدن.

مدیر آی تی توجهی نکرد و رو کرد به دستیار مدیر عامل و گفت: اینجوری که تا یک سال دیگه هم نیرو پیدا نمیشه. من جای سه نفر دارم کار می کنم. همینایی که خانم نوروزی پیدا کردن چرا تایید نشدن؟

دستیار گفت: “جناب مدیر عامل گفتن هر نیرویی که بخواد وارد این مجموعه بشه،  اول خودشون باید تایید بدن. بعدم تا فرصت کنن رزومه ها ببینین، دو سه هفته ای طول می کشید. قبلش هم که به دست ایشون برسه، تا من تایید بدم یک هفته. مثل اینکه خانم نوروزی هم یکی دو هفته بررسی می کردن که ببینن نیرو برای استخدام مناسب هست یا نه. اما اینم بهتون بگم بیشتریا به خاطر حقوق درخواستی بالا رد میشدن.”

در باز شد و آبدارچی با یک سینی چای داخل شد. سلامی داد. همه زیر لب جواب دادند. به دستیار مدیر عامل گفت:

“آقای کریمی. این مارگیر اومده و طبق بررسی های من، که مارگیر هم تایید کرده، مارِ به کانال کولر اینجا نزدیک تره. “

مدیر آی تی گفت: “چی؟”

آبدارچی گفت: “بله معلوم چند وقته توی کانال کولر شرکت داره مار می لوله و ما خبر نداشتیم. “

بعد هم مشغول شد به پخش کردن چای ها. 

مدیر آی تی رو به مدیر منابع انسانی کرد، پی بحث حقوق بالا رو گرفت و گفت : “خب حالا میانگین چقدر بود؟”

آبدارچی گفت: “نمیدونم. مثل مار معمولی دیگه‌ …یکی دو متر.”

مدیر آی تی چشم غره ای به آبدارچی رفت و گفت:” با شما نبودم آقا ناصر! “

مدیر منابع انسانی گفت: “حداقل شش  میلیون تومن ثابت. این آخری که واقعا از همه لحاظ عالی بود، هفت میلیون تومان.”

مدیر آی تی آهی کشید و  با دو دوستش صورتش رو پوشوند. و با بردن دستش در موهایش وانمود کرد که میخواست فقط موهایش را بالا بزند. 

دستیار مدیرعامل گفت: دیدین چقدر مردم وقیح شدن؟ هفت میلیون؟ حقوق سه تا منشی!

مدیر منابع انسانی گفت: فوق لیسانس از میلان گرفته. ۱۰ سال سابقه کار داره، چند تا پروژه درخشان با ….

مدیر آی تی انگار هنوز داشت حرف قبلی را مزه مزه می کرد، بدون توجه به مدیر منابع انسانی، خطاب به دستیار مدیرعامل گفت: “میدونین ما توی همین سه ماه چند برابر این حقوق رو به خاطر عدم رسیدگی به سیستم مون از دست دادیم؟ اگه همون موقع می گرفتیم، تا الان آموزشاش رو هم دیده بود طرف.”

مدیرعامل متوجه حضور آقا ناصر شد که تا آن موقع همانجا کنار میز ایستاده بود. سینی زیر بغلش و سرش در موبایلش بود. گفت: “آقا ناصر میخواهید تشریف ببرید؟”

آقا ناصر گفت:” ببخشید الان اِس اومد که مارگیر رسیده.”

مدیر منابع انسانی و آی تی نگاه معناداری به هم کردند.

دستیار گفت: “خب حالا چقدر کارش طول میکشه؟”

-“فکر کنم تا چای شما تموم شه.”

-“کاری به ما که نداره؟”

-“نه آقای کریمی. انگار بخواد مارمولک بگیره.”

دستیار از دو نفر دیگر پرسید: “اتاق های دیگه پره. اگر مشکلی ندارید اینجا بنشینم؟ کانال کولر هم که چهار متر دورتر از ماست.” بعد چشمکی زد که مثلا بمونید ببینیم چطور میشه.

هر دو نفر شانه هایشان را بالا انداختند.  مشخص بود که هیچوقت انتظار نداشتند کسی روزی از آنها جویا شود که مشکلی با تشکیل جلسه در اتاقی که چند دقیقه بعد از آن قرار است مار شکار شود دارند یا نه؟

چند دقیقه بعد آقا ناصر با یک نفر دیگر وارد اتاق شد. ظاهر مرد با مارگیر هایی که در فیلم ها دیده می شود فرق می کرد. شلوار راسته مردانه مشکی رنگ و رو رفته ای پوشیده بود. پیراهن کرمی رنگ مندرش را روی شلوار انداخته بود و با یک کیسه پارچه ای سیاه به یک دستش و یک زیلو زیر بغلش وارد شد. آقا ناصر انگار که عمری مارگیر بوده چهارپایه ای که زیر بغلش بود پایین کانال کولر گذاشت و درش را باز کرد. مارگیر هم زیلو را پهن کرد و بدون اینکه حرفی بزند پشتش را به حضار کرد و نشست. از داخل کیسه، سازی بادی شبیه نی بیرون آورد. 

با لهجه ای که معلوم نبود برای کجا بود، همانطور که پشتش به همه بود گفت: من برای گرفتن مار باید ساز بزنم. آقا ناصر حواست به اشاره من باشه اشتباهی نکنی.” تمام مدتی که حرف می زد به کانال کولر نگاه میکرد.

آقا ناصر یادش اومد چیزی رو فراموش کرده. از در خارج شد. همه تو خیابلات خودشون بودن. آبدارچی با یک قلاب مارگیری بلندی برگشت. مارگیرگفت  “هششش” . اما به هر حال همه از قبل ساکت بودند. همانطور که پشت به همه چهارزانو روی زیلو نشسته بود شروع کرد به نی زدن. 

مدیر عامل دست هایش را در هم قلاب کرده بود و سرش را انداخته بود پایین و به شصت هایش که دور هم میچرخاند خیره شده بود. مدیر آی تی به منظره پشت پنجره چشم دوخته بود، اما مشخص بود که فکرش جای دیگریست. مدیر منابع انسانی دستش را زیر چانه اش زده بود و با یک دستش رزومه ها را آرام ورق میزد. 

آبدارچی نعلبکی را کف دستش گرفته بود و با دیگری دسته استکان را گرفته بود و طوری با چشم های نازک به سوراخ کولر چشم دوخته بود که انگار سعی دارد متنی را از فاصله دور بخواند. 

راستی راستی سر و کله مار از روزنه کولر پیدا شد. مارگیر ریتم نواختن را آرام تر کرد و با چشمانش اشاره ای به آبدارچی کرد. آبدارچی چایی را در نعلبکی گذاشت و ظرف را آرام روی میز پشت سرش قرار داد. قلاب مارگیری را از روی همان میز برداشت. دهانش باز بود و لب پایینش رو به سمت داخل داده بود. در حالت آماده باش ایستاده بود. در حالی که قلاب را با دو دستش بالای سرش نگه داشته بود منتظر اشاره مارگیر بود. 

بعد از اشاره مارگیر همه چیز به سرعت اتفاق افتاد. تا مار قدری جلوتر آمد و سرش از محفظه بیرون زد، آبقا ناصر پرش بلندی زد و با حرکت اول مار را با قلاب از گردن گرفت. مارگیر نی را رها کرد و قلاب را از ناصر گرفت و مار را در کیسه انداخت.  افراد دور میز در واکنش به صحنه ای که چند لحظه پیش دیده بودند به اتفاق دستشان را جلوی دهانشان گرفته بودند. مارگیر  بدون اینکه به آنها نگاه کند، انگار که جز خودش کس دیگری در آن اتاق نبوده، روی زمین زانو زد، زیلویش را لوله کرد و زیر بغلش گذاشت. با دست دیگرش کیسه حاوی مار را برداشت و با گفتن: ” خدافظ شما” اتاق را ترک کرد. 

در که بسته شد دستیار مدیر عامل با چشمانی گشاد شده گفت: “نمردیم و مارگیری هم دیدیم.”

مدیر آی تی  گفت: حالا اون مار از کجا پیداش شد؟ ساختمان نوساز مگه مار داره؟

مدیر عامل: اینم شانس ماست.  

مدیر منابع انسانی گفت: مثل اینکه آقا ناصر اولین بار متوجه شده. 

مدیر آی تی گفت: خودش هم انگار در مورد مار گیری دستی بر آتش داشت.

مدیر منابع انسانی گفت: خب الان میفرمایید چه کنیم؟ آگهی استخدام رو از سایت برداریم؟ 

مدیر آی تی گفت: یعنی چی برداریم؟ میدونین تو این مدت چقدر شرکت ضرر دیده؟ چند برابر اون حقوقی که می خواستیم به نیروی هفت میلیونی بدیم. 

آبدارچی در را باز کرد و با یک سینی چای وارد اتاق شد.

دستیار مدیر عامل انگار که هنوز فکرش به مسئله ی مار بود از آقا ناصر پرسید: “حالا شما از کی متوجه شدی مار داریم آقا ناصر؟”

ناصر حواب داد: “همین پریروز. همچین مار  فیس فیسویی هم نبود که هر آدمی صداشو بشنوه. اما من خودم این کاره ام”

مدیر آی تی گفت: “بفرما! از موقعی که متوجه حضور مار در کانال کولر شدیم ۴۸ ساعت نگذشته طرف اومد زد و رفت. معلوم نیست چقدر تو پاچمون کرده‌. بعد کل سیستم دفتر مرکزی رو هواست.”

آبدارچی گفت: “خانم جسارتا این مارگیر خاصیه‌. همه شون به این موفقی و سریعی نیستن. اگر این مار تو همین کولر تخم میذاشت، واسه خودش تشکیل خانواده می داد چی؟”

مدیر منابع انسانی با پوزخند گفت: “مار که الکی از خودش تخم نمیذاره. باید یه جفتی چیزی داشته باشه.” 

دستیار که دست به سینه نگاه تحسین آمیزی به مدیر منابع انسانی انداخته بود گفت:” بله. منطقیه.”

مدیر منابع انسانی سری از روی تاسف تکان داد و  گفت: “الان معلوم نیست این تو تنهایی چه در به دری تو کانالا کشیده حیوونی. خوب شد شما متوجه شدین و سریعا اقدام کردید. خیلی مار کوچیکی بود. شاید اصلا بچه مار بود”

مدیرآی تی گفت: “بله خب! از طریق دپارتمان آقا ناصر پیدا شدن! پس من درخواستمو از طریق شما به عرض مدیر عامل میرسونم. فکر میکنم اینطوری زودتر به نتیجه برسیم. حتما یه چند میلیونی هم بهش نقدا دادین که فردا نیاد همین ماری که گرفته بذاره زیر صندلیمون.”

آقا ناصر گفت: “نه… فکر نمی کنم با هزینه ایاب و ذهاب از شهرستان و مزد کارش بیشتر از پنج شیش تومن شده باشه.”

ارسال دیدگاه