خودزندگی‌نامه نویسی

آیا تابحال زندگی خودتان را نوشته‌اید؟ 

آنهایی که مشقت خودافشاگری را کشیده‌اندو زندگی‌شان را به رشته تحریر درآورده اند، بیشتر درک می‌کنند که این عمل شجاعانه کاری‌ست کارستان. حتی شاید تنها اعتراف‌بازی فاخر و پرثمر تمام عمرمان باشد. 

برای این کار لازم نیست نویسنده باشیم. حتی لزوما قرار نیست با فن و تکنیک نگارش درگیر شویم. 

امروزه توان خواندن و نوشتن و مهارت‌های کامپیوتری ملاک کافی برای با‌سوادی نیست. بلکه خودبیانگری و میل به تغییر دانسته‌های فردی هم تعیین کننده مهمی است.

حال چرا بحث را به اینجا کشاندم؟

خود‌بیانگری هنری است که مواد اولیه‌اش از تجربه‌ی زیسته ی ماست. کسی که نمی‌تواند داستانش را روایت کند چگونه می‌تواند گم نشود؟

ما داستان‌های خودمان را دست کم می‌گیریم و کم پیش می آید سعی کنیم حتی شده یک بار کل زندگی مان را با قلم بنویسیم. لازم نیست کسی از وجود آن خبر داشته باشد. اصلا اگر خواستید بسوزانید. ریزریزش کنید. چرا ما فکر می کنیم حتما کاری باید توسط دیگران دیده شود تا معلوم شود که انجام شده و ارزشمند هم بوده؟ گرایش مضری که صفحات مجازی برای گزارش دادن لحظه لحظه‌ زندگی‌مان در ما ایجاد کرده، انگار باعث شده بعضی هامان فراموش کنیم که ما به تنهایی برای شاهد بودن لحظات زندگی ‌مان کافی هستیم.

 

به نظرم یکی از ارزشمند‌ترین هدیه‌هایی که هر انسانی که سواد خواندن و نوشتن دارد می تواند به خود بدهد.  چه کتابش کندُ چه آن را بسوزاند. تا انجانمش ندهید و بر اتمام آن متعهد نمانید جادوی آن را نخواهید دانست. چیزی نیست که بتوان برای کسی تعریف کرد.

 

زندگی نامه نویسی مثل سفر است. اما سفری سخت و پر ثمر در لابه‌لای خاطرهای زیسته‌ی خودِ خود ما.



تا می توانی فوضولی خودت را می‌کنی. 

تا یک خاطره چرک غمهای قبلی را می‌شورد، بعدی جوری جگرت را می‌سوزاند که از عصبانیت از جا بپری. راه بروی. تا چند روز اصلا سراغش نروی.

به هر حال نمی توانی متوقف شوی.

یکی از شگفتی های این جرمت این است که با اینکه داری خاطرات تنها کسی که او را روز و شب زندگی کرده‌ای مینویسی، باز هم نمی دانی  دو خط بعد از چه خواهی گفت. از که خواهی گفت. 

همه جا را یک سری می‌زنی.

به خودت می‌خندی، به حال خودت گریه می‌کنی، بد و بیراه می گویی و خیلی جاها بلند بلند ممکن است بگویی: «خداییش حقم بود.»ُ یا «چه فکری با خودم می‌کردک؟»، «این دو تا آدم چقدر رفتارهاشون شبیه هم بود؟»ُ «من چقدر الکی احساس بدبختی می‌کردم.»

در هر حال، تو در این سفر سخت ولی پر ثمر می توانی آزادانه در سرزمین چند طبقه‌ی داستان زندگی‌ات سُر بخوری. 

این‌همه داستان این و آن را شنیده‌ایم. پس نوبت خودمان کی می‌رسد؟

نکته مهم اینکه ذهن قبل از شروع و حین سفر بارهت قالب تهی می‌کند. ترکز می‌دهد. چقدر مهربان است. کارش همین است. اما ما کار خودمان را می کنیم. آخر سفر، ذهن ما مثل قبل نیست و خودش هنوز این را نمی داند. 

 

در آخر اینکهُ اگر دغدغه توسعه فردی دارید، حتما آنچه گذشت خودتان را بنویسید.

ارسال دیدگاه