برداشت کنونی من از صبر

  امروز داشتم به این فکرمی‌کردم که من واقعا با چه چشم‌اندازی چنین مسیر جدیدی را برگزیده‌ام؟ از کجا معلوم که به جایی برسد؟

می‌دانم شاید حرفم حرفه ای به نظر نرسد اما به خودم اجازه می‌دهم ابرازش کنم چون همه‌ی ما گهگاهی شک می‌کنیم. از خودمان سوال می‌پرسیم. پرسشگری همیشه دلیل بر این نیست که ما به راهمان یا به حرفه‌مان متعهد نیستیم. گاهی سوالهایی در جریانش مطرح می‌شود که حتی سرعت و جهت ما را بهینه‌‌‌ترو عملکردمان را موثرتر از قبل می‌کند. من فقط صبح ها بدون مشورت‌گیری از کله‌ام کار می‌کنم. یعنی مثلا ویرایش نمی‌کنم، تا جایی که در توانم هست فعالیتی که استدلال طولانی بطلبد انجام نمی‌دهم.  و کلا فقط به انجام روتین هایی که بعضی اوقات ملال‌آور اما ضروری هستند مشغول می‌شوم. بعد از‌ظهر ها اجازه می‌دهم مغز استدلالی وارد میدان شده و حرفش را بگوید. بی‌رحمانه ویرایش کند تا من بتوانم ایده‌های خام مطرح شده‌در صبح را مفهوم‌سازی کرده و به بهترین شکلی که از دستم بر می آیدـ البته به فراخور فهم و اطلاع آن‌موقع خودمـ به بقیه مفهومسازی کنم. . 

در حین ویراستاری خودم راهم نقد می‌کنم. یا بهتر بگویم انگولک می‌کنم. گاهی می‌گویم: «آخه دختر تو چه فکری با خودت می‌کردی که اینو نوشتی؟»  یا «حالا که چی؟ آخرش که چی؟»، «اگر چیزی را در مورد خودم اشتباهی برداشت کرده باشم و این کشش فقط سوتفاهمی گذرباشد چه؟»، «نکند در چاهی بس عمیق تر »از چاله‌ی نوجوانی ام افتاده‌ام که همیشه راه آسان و دم دست را برمی‌گزیدم؟

باری. نمی‌خواهم بیش از‌این شما را درگیر مباحثه های مغزی‌ام کنم. مقصود این بود که بدانید شما تنها نیستید.

این مکالمات درونی پایانی ندارند.  چرایی کاری که انجام می‌دهید تعیین کننده‌ی مفید بودن یا مخرب بودن مباحثات ذهنی شماست.

 حالا برسیم به این قسمت از یادداشت که باعث شد در عنوان آن از کلمه‌ی صبر استفاده کنم. چند روز پیش، همینطور که داشتم کشمکش ذهنی‌ام را به امید استنتاج چیزی به درد بخور یا حداقل تخلیه ذهنی می‌نوشتم، ناگهان در میان ظلمت و اغتشاش افکارم نور امیدی پیدا شد. یاد قاعده ۹ چهل قاعده‌ی حضرت شمس تبریزی افتادم: 

صبر کردن به معنای ماندن و انتظار کشیدن نیست. به معنای آینده‌نگر بودن است. صبر چیست؟ به تیغ نگریستن و گل را پیش چشم مجسم کردن است، به شب نگریستن و روز را در خیال دیدن است. عاشقانِ خدا صبر را همچون شهد شیرین به کام می‌کشند و هضم می‌کنند. می‌دانند زمان لازم است تا هلال ماه به بدر کامل بدل شود.

ممکن است نقاشی باشید که تمام پول را برای وسایل کارت خرج کرده‌ باشی. هنوز هم هیچکس تو را  نشناسد، چه برسد به اینکه گالری داری بخواهند تره ای برای آثارت خورد کنند. ولی هر روز تمرین می‌کنی. همواره در اوقات مرده‌ روزت در مورد آن می‌خوانی و هیچ فرصتی را برای شناساندن آثارت تز دست نمی‌دهی. ممکن است رقصنده‌ی تازه کاری باشی که فقط بعد از ساعت کاری‌ات در کاری که به آن هیچ علاقه‌ای نداری می‌توانی تمرین کنی. یک قرون هم پول فیزیوتراپی نداری. اما تو انتظار نمی‌کشی، منفعل نیستی؛ تو صبوری. تو آگاهی که این وضعیت الان توست و نه واقعیتی که در آینده خواهی داشت. واقعیتی که از صبر و استمرار الان تو ساخته می‌شود. تو به روزهای سخت می‌نگری و هر روز با آن دست و پنجه نرم میکنی اما چون به نوشتن، به کشیدن، به رقصیدن ادامه می‌دهی یعنی می دانی شب و روز هم جنس اند. تا شب نباشد روز نیست و تا روز نباشد یعنی شبی گذرانده نشده که به أن رسیده باشد. زمان لازم است. صبر لازم است. 

 

۱- اگر علاقه دارید بیشتراز «نوشته‌درمانی« بدانید به این لینک در صفحه رایتیا مراجعه کنید.

ارسال دیدگاه