روز قلم مبارک

راستش من هنوز چیز قابل بیانی از نقش جان و عقل نویسنده در خلق اثر نمی‌دانم. تکلیف قلم هم که ظاهرا معلوم است

فعلا فقط می‌دانم وقتی می‌نویسم،
انگار در وطنم.
منظورم وطنی که از درِ آن به این دنیای خاکی آمده‌ام نیست؛
بلکه جایی که به آن تعلق دارم.
سرزمینی که من در آن کافی ‌ام، گر چه ناقص.
همان جایی که بی‌رحمانه و سازنده ضعف‌هایم را به رویم می‌آورد
و
سخاوتمندانه قریحه‌ام را می‌ستاید.

*
دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری

که امشب می‌نویسد زی نویسد باز فردا ری
*
در گنجور یک نفر این بیت از غزل ۲۵۳۰ مولانا در دیوان شمس را اینگونه تعبیر کرده بود:

دل انسان ( مرکز بینش ما)، مانند قلمی در دستان خداست.
که حتی اگر ذهن تاریک و مادی اندیشِ ما، در جهت منافع دنیویِ خودش تصمیم بگیرد، باز هم تصمیم گیرنده ی اصلی اوست و تو را بسوی فردای روشن هدایت میکند.
مشتاقم برداشت شما را هم بدانم.

پ.ن: این عکس مربوط به اواخر زمستان است. از کاپشن من تعجب نکنید‌ 😄

ارسال دیدگاه