فرمول تولید خلاقانه

ندانستن+اقدام=تولید خلاقانه

بگذارید اعترافی بکنم. سابقا من از آن دسته افرادی بودم که طی هر مکالمه ای، یا مطالعه ای یا مباحثه ای و از‌این جور رد و بدل‌های اطلاعاتی، همه‌‌اش (توی دلم یا شفاهی) می‌گفتم «می‌دونم» یا یک جوری خلاصه رفتار می‌کردم که نشون بدم می‌دونم، چون بدم می‌اومد احمق به نظر بیام. اصلا اگر در فضای گفت و گوی درونیم کنار هر «نمیدونم» هشتگ می‌گذاشتم، رتبه اول در تعدد تکرار شده رو خود ناکِسش می‌گرفت. بله بهش میگویم ناکس چون دقیقا در مواقعی سر و کله‌ش پیدا می‌شد که من قرار بود چیز جدیدی یاد بگیرم که به اقدام ختم بشه. خیلی فرصت ها پشت هم از دست می‌رفت و بنده از خواب غفلت بر نمی‌خیزیدم. در حدی که اگر جایی می‌شنیدم که «حواستان باشد گول خودتان را نخورید» می گفتم: «بله، می‌دونم. چیز جدید بگو. میدونم.» الو؟ چیز جدیدی وجود ندارد. برای کسی که می داند و نمی خواهد یاد بگیرد هیچ چیز جدید نیست. برای اینکه دارد دور سر خودش می چرخد. به عنوان کسی که این سبک زندگی را داشته بگویم اصلا با این روش به آدم خوش نمی‌گذرد.

 

هیچ چیز به اندازه «میدونم» نمی تواند یادگیری و رسیدن به آرزوهامون رو به تعویق بیاندازد. با تمرین حل می شود. من از موقعی که منتظر نشدم نکته ای رو فقط از دهان آدمهایی که ازشان خوشم می‌آید بشنوم، خیلی راندمان کاری، تمرکزم و خلاقیتم بیشتر شده. خیلی بیشتر یاد گرفته ام. دلیلش این است که به این نتیجه رسیدم دنیا از راه هایی که مغز محدود کوچولوی ما \یش بینی می‌کند پیام ها را نمی‌رساند. برای همین است که آدمهای موفق و حسابی می گویند رها باشید... در لحظه باشید. البته این رو هم بگم که مظورشون از رها بودن این نیست که دیگر لباس زیر نپوشید و همه چیز را به یک سمتتان محول کنید و برای هیچی تلاش نکنید. منظور این است که به جای اکتفا به ذهنتون، و بی توجهی به افسار می دونم‌هاتون، قلبتون رو به پیام هایی که مدام از این ور و اونور و از طرق مختلف برای آدم جویای . ممکن است یک جمله کوتاه از گلفروش سر کوچه جوابی بهتون بده که فکر نمی کردید. اون جمله می تونه کاملا بی ربط و پیش و پا افتاده باشه. مثلا بگه: یک دسته گل سه هزار تومان. بعد از هسه هزار تومن شما یادتان بیفتد که  بعدشم منظورم نیست از الان به بعد پای حرف مفت هر کس که دهانش باز شد بنشینید. فقط موضوع اینه که ترس از ندونستن باعث میشه که ما ندون بمونیم. سرسری از کنارنشانه ها و جواب‌ها رد بشیم، و با گفتن «آها اینو که می دونم بابا» به مغزمون دستور بدیم که دیگه گوش نکن چی میگه. اما باور کنید در پی پذیرش اینکه «ندونستن=نادانی نیست» و اتفاقا فرصتی‌ست برای یادگیری، هر روز به چیزی تبدیل می‌شیم که فکرشو نمی کردیم.کاری رو انجام میدیم که در مخیله مون قبل از اون نمی گنجید. من موقعی که داستان نویسی رو شروع کردم، در دوره صد داستان، مواقعی که نمی دونستم چی بنویسم (۹ از ۱۰ بار)، شروع می کردم به نوشتنـن-یعنی اقدام. می دونستم که واقعا «اون موقع» نمی دونستم اما با \یش رفتن خودش میاد. نود درصد داستان هایی که نوشتم، واقعا اول فقط ایده بود. حتی اصلا ایده هم نبودن. از یک کلمه شروعع مشد و بعد از ند صفحه یکهو از یک جایی که نمی دونم داستانی که نشنیده بودم میومد تو ذهنم، با داسته هام قاطی میشد و من هم می نوشتم. حالا فرض منید اگر از ندونستنم می ترسیدم و اقدام نمیکردم تا بالاخره یک روزی خودش بیاد،  پنج تا داشتان هم نمی نوشتم.

در آخر اینکه، همین مطلبی که می خوانید رو قبل از نوشتنش نمی‌دانستم قرار است به کجا برسد. صرفا می خواستم راجع به دقت در گفتن «میدونم»هایمان بنویسم. اما با شروع، همه چیز شکل گرفت. اگر کاری هست که ترس از ندانستن‌تان مانع انجامش شده، همین حالا اقدام کنید. با جریان دنیا همراه شوید.

 

 هر لحظه دنیا برای ما درس هایی دارد و برای هر می‌دونم باید مکث کنمی. و وقتی که هر روز می گی نمی دونم، یعنی اعلام م یکنی که واقعا نمی دونی داری چه غلطی با زندگیت می کنی. بگذارید براتون مثالی زنم. 

ارسال دیدگاه