ترس از قضاوت، خطای ذهنی موزی

 

 

بهترین ترجمه ای که تا الان  تونستم برای این سخن از آقای دکتر سویس ۱ سر هم کنم به این صورت هست که:

«کسانی که به تریج قباشون بر میخورد اهمیتی ندارند،  و آنهایی هم که اهمیت دارند، واقعا بهشون بر نمی‌خورد.»

جهت یادآوری،‌ «به تریج قبای کسی بر‌خوردن» بصورت استهزاء یعنی کمترین بی حرمتی شدن به کسی که حرمتی ندارد.

بنابراین اهمیت دادن به نظر این دسته افراد خطاست. کسی که می خواهد قله های شکوفایی خودش رو فتح کند، طبیعتا راضی نگه داشتن همه جزو برنامه های روزانه‌اش نیست. 

 

درست است که خطای ترس از قضاوت موزی‌ست است اما خبر خو این است که اختیار خراب کردن یا رشدش با ماست. کافیست جلوی پایمان را نگاه کنیم و دانه به دانه، با صبر و همدردی، دلیل وجود سرعت گیر هایمان را بررسی کنیم. بعضی از سرعت گیر ها توسط خود بالغ ما کاشته شده‌اند و واقعا نقش مفیدی دارند: مثلا «حواست باشه تا از استاد تعریف شنیدی هوا برت نداره از تمرین هات جا بمونی.»اما ترسهای  هم جنس ترس از قضاوت، نابکار هستند، خودشان را آن لالوها جا می‌دهند و به عنوان بر آمدگی «مفید» در جاده  ذهنی ما  جا می‌زنند. همه‌ش کاری می‌کنند که ما در جا بزنیم. شاید جامعه، پدر و مادر یا معلم پرورشی تخم این خطا را در ما کاشته باشند. اما بیایید قبول کنیم که امتداد دهنده اش خود ما بوده ایم.این خطاها به شکل سرعت گیر اول هر شروعی حال ما را می گیرند. اصلا قبل از رسیدن به نقطه شروع ایده مان را نقش بر آب می‌کنند. یعضب اوقات  قبل از پیچ های تند سبز می شوند و ما تازه از بابت دلسوزی شان از آنها تشکر هم می کنیم. نگر بعد از پیچ قرار بوده وجهی شگفت انگیز از خودمان کشف کنیم. 

اما حالا یک نفر سی سال پیش این سرعت گیر را آنجا گذاشته، دلیل می شود که درست باشد؟ اگر اینطور بود، پس نقش شهرداری چیست؟ بعضی هامان انقدر الکی به این ترس بها داده ایم که همان ابتدای کار ماشینمان جوری پنچر یا  دو نیم میشود، که چندین ماه طول می کشد خودمان را دوباره پیدا کنیم. 

 

بگذارید راحتتان کنم، همیشه آدمهایی هستند که چشم دیدنمان را ندارند. کسانی هم هستند که ما به هر دلیلی شاید باهاشون حال نکنیم. چه چه بالرین شوند، چه دلقک، و چه فضانورد شوند یا نقاش، طلاق بگیرند، یا اعلام کنند همجنس گرا هستند، ازدواج موفقی داشته باشند یا شریک زندگی شان را به قتل برسانند، نظر ما در کل هیچ اهمیتی ندارد. این داستان برعکس هم هست.  همه مان تا موقعی که زنده بمانیم به اندازه هم به سنان اضافه میشود. هر کدام در روز 24 ساعت داریم و در سال 12 ماه. بالاخره یک مشت سالخورده می شویم. مثل اکثر همکلاسی های اول ایتدایی که هیچ خبری ازشان نداریدُ همین هایی که در دهه بیست چهل پنجاه می شناسید معلوم نیست در 90 سال‌گی تان کجای زندگی تان باشند. تا آن زمان اهمیت خیلی چیزها تغییر میکند. برای یک دختر دهه شصتی در سنین جوانی بدترین کابوس دست به دست شدن عکس سه در چهارش بین پسر‌های محله بود و حالا نگاهی  به طرز تفکر بچه های این دوره و زمانه بیاندازید.

ترس هایمان را اگر کاری باهاشان نکینم از بین نمی روند. پینه می بندند. سفت می شوند. هر روز هم لایه ای روی لایه دیگر. به پدر و مادرتان، به بزرگترهای بازنده نگاهی بیاندازید. دیگر کسی پای حرفهای صد من یه غازشان نمی نشیند. حتی خودشان هم حوصله بهانه هایشان را ندارند. شاید برای همین است که آمار خودکشی در سنین بالای 70 سال، بیشتر از گروه سنی جوان تر است. چون ملت می فهمند چه رکبی خورده اند. باور کنید قصد حس سرخوردگی دادن ندارم. ما می توانیم تجربه هایمان را سرمایه کنیم. مصالح همان سرعت گیر تپل شده  را برای جاده ساختن استفاده کنیم. جاده ای که ما را به جلو میبرد. رو به ناشناخته ها. برنده ها اینطور زندگی می کنند. برندها در دنیای درونشان جاده میسازند و خودشان را کشف می کنند. بعد از مدتی دیگر به جاده نیازی ندارند. انقدر خوشان را از محدودیت های ذهنی سبک می کنند که می توانند پرواز کنند. خاطرات و شکست های ما اگر باهاشان رو به رو شویم، به سرمایه های ما تبدیل می شوند، نه پتکی برای زدن در ملاج مبارکمان. 

خلاصه اینکه، میگن در دوران میانسالی،‌ به اونایی که در طول زندگیشون واسه خواسته هاشون با ترس هاشون رو به رو نشدن جایزه نمی دن. به اونایی که از ترس حرف مردم به یه زندگی نکبتی چسبیدن  مدال افتخار نمی دن. 

 

ببینم، وقتی 92 سالتون شد، روتون میشه بگید به خاطر اینکه 50 سال پیش یکی با آیدی فیک، یا اصلا آدم واقعی، اصلا یه آدم مهمی، شما بگو کرسیتوفر نولان،  از کارتون انتقاد کرده، کاری که احتمال داشت توش موفق بشید رو رها کردید؟ اون موقع اصلا اهمیتی داره؟ اصلا کی زنده ست، کی مرده؟

در آخر همه مان میمیریم. یکی زودتر، یکی دیرتر. دود ترس از اشتباه فقط به چشم خودمان می رود.

بیاید به خودمون قول بدیم حرف مردم رو با حقیقت خودمون اشتباه نگیریم. 

ارسال دیدگاه