تجربه‌ی داستان‌نویسی مصور من

طی دو سه سال اخیر، خصوصا چند ماه گذشته،  ده ها کار جدید انجام داده‌ام. رفته رفته فعالیت‌های روزانه‌ام دارد رنگ علایق درونی ام را می‌گیرد و دیگر سازماندهی به زندگی برایم تجربه ای ملال آور نیست. 

قبلا به تجربه‌ی داستان‌نویسی‌ام که با حرکت صد داستان آغاز شد اشاره کرده ام. حال سه هفته‌ی اخیر، کاملا از روی کنجکاوی و گرایش کرم‌گونه به جان دادن به اشیا، اولین داستان مصورم را ساختم. 

من در شهر تفلیس گرجستان زندگی می‌کنم. یکی از شاخصه‌های تفلیس، مجسمه های قد و نیم قدی‌ست که در جای جای شهر چشم را می‌نوازد.  شمارشان در مرکز شهر به حدی متعدد است که هر چند متر یک مجسمه‌ی جدید می‌بینی. من داستان مرد پارتایی، افتخار ملی ام را حتی از یکی از این مجسمه ها الهام گرفتم. تندیس هفت هشت متری مردی کنار ورودی شلوغ‌ترین متروی تفلیس. او عریان است و تنها یک برگ مو ملزوماتش را پوشانده. روزی داشتم به هدف پیاده‌روی و سر درآوردن از کار مردم به عنوان جرقه‌ای برای داستان بعدی ام قدم می‌زدم که یکهو همین مجسمه که قبل از حرکت داستان‌نویسی بی اعتنا از کنارش رد می‌شدم، توجهم را جلب کرد. با خودم گفتم: «اگر توجه ناچیز گذشته را به دور و برم داشتم، حتی روزی این برگ می افتاد هم متوجهش نمی‌شدم.» همین ایده‌ای برای داستانی که بالا اشاره کردم. 

یکی از پارک‌های مورد علاقه‌ی من، پارک زوری (Mziuri)  است، که تلفظ صحیح آن بدون ز درست است. این پارک سه ورودی اصلی دارد. حداقل من تا الان این سه را کشف کرده ام. دم یکی از ورودی‌ها، یک دلقک نشسته. و بعد جلوتر پسری روی پل و بعد چند قدم آنظرف‌تر چند مجسمه کنار هم ایستاده‌اند. چند هفته پیش که داشتم از آنجا رد می‌شدم، از همه (به جز پسر روی پل) عکس گرفتم و سعی کردم از خودم داستانی در بیاورم. سه روز توی ذهنم می‌پلکیدند. هر سوژه‌ای که به ذهنم می رسید نمی‌توانستم طوری که می‌خواستم گسترش دهم. اما بالاخره جریانی منسجم شروع کرد به شکا گرفتن. من هم نوشتم. برای دلقک و چهار مجسمه گفت و کو نوشتم. یک روز مکاله روی میزم بود پهن بود و تا چیزی به ذهنم می‌رسید بر‌می‌گشتم و اصلاح یا اضافه می‌کذدم. حتی حین هوا کردن سری اول در صفحه اینستاگرامم کلی تغییر ایجاد شد. این تجربه انرژی بدنی و ذهنی قابل توجهی می خواست. زیرا اولین بارم بود و حین انجام راه های تازه برای تسهیل جلوگیری از سوتی، باید کلی اصلاحات انجام می دادم. 

اول نمی‌دانستم برای این داستان قسمت دوم بنویسم. با مراحلی مشابه اما با بهره‌وری بالاتر (در حد پنج درصد) سری دوم را آماده کردم. این تجربه بسیار لذت بخش بود. اصلا زمانی که برایش گذاشتم به چشمم نیامد. تمام تمرکزم روی شناخت شخصیت ها و ساخت داستانی بود که منسجم باشد. معنی بدهد. همین. می خواستم این تجربه را داشته باشم. نظری که مخاطب ممکن است داشته باشد یا چیزی که دوست داشته باشد بشنود دخیلی نکردم. بلکه اجازه دادم داستان خودش جریان طبیعی خودش را داشته باشد. تنها توجهم به مخاطب، چیدن عکس ها و نوشته ها به صورتی بود که خواندن و فهم فضا برایش تسهیل گردد. این تجربه به من کمک کرد یک وجه از خودم که شوخی با کلمات است به تصویر بکشم. مسلما بی‌نقص نیست. اما از جایی باید شروع می‌شد و من جلوی شروعش را نگرفتم. تولید کردم و تمام چیزی که تا آن روز بلد بودم را برایش صرف کردم.

 

برای خواندن داستان‌های مصور من به هایلایت های صفحه اینستاگرام من مراجعه کنید. 

ارسال دیدگاه