نامه شماره سه

سلام انجریس،

امروز پستی در صفحه اینستاگرام شاهین کلانتری خواندم که کلی فکرم را مشغول کرد. 

کپشن اینطور شروع شد:

«چیزهایی که نویسنده باید به آن‌ها حمله کند»

و بعد سخنی از ویلیام تکری، نویسنده‌ی کتاب بازار خرده‌فروشی، یکی از بیست رمان بزرگ قرن نوزدهم آورد:

 

«انسانی که می‌خواهد در زندگی موفق شود باید این پند حکیمانه را به خاطر بسپارد: حمله کردن تنها راز موفقیت است. شجاعانه حمله کنید. دنیا تسلیم شما خواهد شد. اگر روزی دنیا شما را شکست داد، مهم نیست. جرات کنید و دوباره امتحان کنید. شما موفق خواهید شد.»

 

انجریس. نمی دانم فیلم «مریخی» را دیده‌ای یا نه. الان خلاصه‌‌اش را برایت می‌گویم تا بتوانم بخش بعدی حرفم را توضیح دهم.

 

«گروهی فضانورد که برای مأموریتی فضایی به سیاره مریخ فرستاده شده‌اند وسط کار به خاطر یک طوفان سهمگین مجبور به لغو عملیات می‌شوند. منتهی در همان هیر و ویر که همه دارند به ماشین پرنده فضایی شون (MAV) بر میگردند، مارک در طوفان گیر می کند و همه فکر می‌کنند مرده. بعدش هم هر چه سریع‌تر باید سیاره را ترک می‌کردند تا بقیه به فنایی که هم‌تیمی‌شان رفت، نروند. خلاصه نردبان را جمع می‌کنند داخل و دری را که برای برگشت مارک باز نگه داشته بودند چفت کرده و محل را ترک می کنند. اما ما که بیننده باشیم زود می‌فهمیم فضانورد مفلوک زنده مانده و با تکه‌ی فلزی آنتن زخمی شده است. خلاصه فضانورد بنده خدا فردای آن روز به هوش آمده و متوجه می‌شود که دوستان او رفته اند. خودش را با همان حال به زیستگاه‌ مریخی رسانده، با همان آنتن دراز داخل شکمش جلوی دوربین می‌نشیند تا فضا را دراماتیک نگه دارد و به تک تک دوستانش که ناجوانمردانه او را قال گذاشته بودند فحش های رنگارنگ می‌دهد. بعد ناسا را روی کامپیوتر بلاک کرده و همانطور که یک دستش را روی شکمش فشار می‌دهد که زودتر خونش تمام شود، با دست دیگرش  بقیه ی فحش هایی که قبل از بلاک به ذهنش نرسیده بود روی کاغذ می‌نویسد (بله خودکار در مریخ هم به کار می‌آید). آنوقت که دیگر احساس مرگ می کند دستش را از دو طرف آویزان کرده و به بالای سرش (جایی که ما آدمها فکر می‌کنیم جایگاه همیشگی خداست) نگاه کرده و لعنتی نثار کل جهان هستی و آفرینده‌اش که او را برای مرگ تا مریخ کشانده نثار می‌کند.

و در آخر… با آخرین «کش» ي که از دهانش در می آید جان به جان آفرین تسلیم می‌کند. 

 

خداییش حالت به هم نخورد؟ آخر این چه قهرمانی‌ست؟ این چه داستانی‌ست؟ 

آخر فحش و قربانی بودن هم شد کار؟

 

راستش زندگی ما هم داستان است و ما هم قهرمانش. وقتی نقش اصلی واکنش برای موفقیت نشان ندهد داستان بی‌نمک و غیر قابل تعریف می‌شود. 

 

فیلمنامه در واقع اینطور پیش می‌رود:

 

«مارک ناامید نشده و به فکر نجات خود می‌افتد. اولین کاری که می‌کند این است که خودش را به ایستگاه فضایی شان رسانده و آهن را با مشقت فراوان بیرون کشیده و خودش را می‌دوزد. عین اول. بعد که خیالش از زخمش راحت شد می‌رود جلوی دم و دستگاه‌هایی که ما آدمهای معمولی از آن سر در نمی آوریم می نشیند و اطلاع می‌دهد که ای خلق‌الله (کنترل پرواز در کره‌ی زمین) من زنده‌ام و آدم بفرستید که من رو ببرند. حالا توجه داشته باش که ایشون هوار تا سال نوری با زمین فاصله دارد و این‌جور مواقع اسنپ و اوبر کار آدم را راه نمی‌اندازد. آنوقت به این نتیجه می‌رسد که باید تمام قابلیت‌های خود را به‌کار گیرد تا زنده بماند. بعدا فهمید نه تنها می‌شود زنده ماند، بلکه به تنهایی هم می‌تواند ماموریت نصفه‌شان با رفقا را به اتمام برساند. البته هیچ کمک غیبی در کار نبود. مارک باید خودش سر در می آورد چطوری غذا را در تمام آن چند سالی که منتظر نیروی کمکی بود جیره بندی کند که از گرسنگی نمیرد. در حد یک سیب زمینی. آها راستی گفتم سیب زمینی. جریان ازین این قرار است که مارک از اطلاعات گیاه‌شناسی خودش (تخصصش گیاه شناسی بود و اصلا خیر سرشان رفته بودند از خاک مریخ نمونه‌برداری کنند)، استفاده کرد و با خاک مریخ با هزار دنگ و فنگ کشاورزی کرد و برای خود سیب زمینی تهیه کرد. حالا بماند این وسط چه خفتی کشید. باید سر در می آورد چگونه اکسیژن مورد نیاز سیب زمینی را در محیط بسته تامین کند. دما را تنظیم کند. انفجار، سوختگی، یخ زدگی. باید این کارها را تنهایی انجام می‌داد و خب فقط گیاه شناس بودن و فضانوردی که کافی نیست. باید نا امید نمی‌شد، نمی‌مرد و از همه مهم‌تر زندگی می‌کرد.

از آن طرف، سازمان ناسا (یعنی یک خانم زرنگ کارمند ناسا) یک شب همینطور که داشت مانیتورها را ورانداز می‌کرد از دیدن تصاویر ماهواره‌ای مریخ بر جایش خشک می‌شود. بعد چشمانش گشاد می‌شود. آنوقت کم کم چشم ها را تنگ می‌کند و میگوید. آها! این دم و دستگاه ناسا در مریخ همینجوری پا ندارند که جا‌به جا شوند. یک کسی اونجاست!  خلاصه سرت رو در نمی‌آورم، ملتفت می‌شوند که او هنوز زنده است. راکت آماده می‌کنند بفرستند که اصلا به جو نرسیده منفجر می شود. کلی برای پیام رسانی مشقت می‌کشند. اما در پایان،  مارک که کلا پوست و استخوان شده با سختی و مشقت بسیار از مریخ خارج شده و به کره‌ی‌زمین باز‌می‌گردد..

 

چرا این داستان را تعریف کردم؟ 

که بگویم:

 

۱-رویکرد آدمها بعد از دیدن این فیلم به دو دسته تقسیم شد

کسانی که می‌خواستند فضانورد شوند و پشیمان شدند. آن‌هایی که اصلا هیچ وقت نمی‌خواستند فضانورد شوند و از تصمیم خودشان کماکان راضی‌اند. 

 

۲-اگر می‌خواهی موفق شوی، کار معناداری انجام دهی و طعم شیرین حودشکوفایی رو بچشی باید حمله کنی. نه یک بار، نه دو بار. هر روز. و حمله موقعی اثر گذار است که مستمر باشد.آن هم نه به یک چیز. مخصوصا پنج سال اول کار. یک روز به درد، به نا‌امیدی، به بی توجهی، به نرسیدن پیام ها به ملتی که روی کره زمین دور هم‌اند و تو تک و تنها افتادی معلوم نیست از گرسنگی میمیری یا سرما. اما تو هر روز بلند میشی، پیامت رو میفرستی که بگویی من زنده‌ام. من خودم رو ارتقا می‌دهم. من لیاقتم انفعال نیست. من قهرمان داستان زندگیم هستم..

حالا به عنوان یک تولید کننده محتوا باید به تو بگویم ماه‌ها ملت توجهی به تو نمی‌کنند. اصلا کلی زمان می‌برد تو خودت بفهمی داری چه می‌کنی، چه برسد به ملت. تو پیامت رو بفرست. تو تولید کن. اصلا این لازم است چون در میانه‌ی راه ممکن است موضوعت عوض شود و یا تبحری که لازم داری ماه‌ها یا سالها طول بکشد تا برایت جا بیفتد. آنوقت از جایی به بعد کارهای تو ارزش خواندن و دیدن و شنیدن پیدا می‌کنند. انقدر مرتب و موثر میشوند که اندازه فاصله مریخ تا کره زمین هم اگر دور باشی، توجه همه رو در حدی به خودت معطوف می‌کنی که برای رسیدن به تو میلیون‌ها دلار خرج کنند. اما در آخر چی مهمه؟ تو با شکوه زنده کردی. تو واکنش نشون دادی. تو حمله کردی. 

ارسال دیدگاه